سيد محمد باقر برقعى

598

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ولى همسايه‌ات باشد گرسنه * نه بر تن جامه ، نه در سفره‌اش نان نه در پا كفش و نه بر سر كلاهى * به زير برف و بارانند حيران جواب حق چه گوئى گر يتيمى * ز بىبرگى كنار تو دهد جان زن و فرزند تو غرق سرورند * ولى فاميل و همشهرى پريشان اگر هستى خداترس و مسلمان * ترحم كن به ارحام فقيران و گر لامذهب و بىبندوبارى * بكن يارى اگر هستى تو انسان بر اطفال فقير و دانش‌آموز * كه سوى مدرسه گشته شتابان به پيران زمين‌گير و به مسكين * كمك بنما اگر دارى تو ايمان غريبان را پناهى و طعامى * فرست او را به منزل شاد و خندان به بيماران طبيبى و دوائى * رسان بهر خدا از راه احسان كه تا جان و تن و فرزند و مالت * مصون ماند ز لطف ذات منّان در جنت برويت بازگردد * سزاى خودپرستان است نيران تو « صدرائى » نما ايثار بر خلق * خصوصا كودكان و بينوايان بادهء عشق دانى كه چيست دولت ، علم و ادب گزيدن * در جستجوى دانش ، گرد جهان دويدن با دولت حقيقى از خلق دل بريدن * رو سوى حق نمودن از حق مدد رسيدن حافظ بگفت دولت ديدار يار باشد * يارى بغل نمودن لعل لبش مكيدن از معرفت گزينى دانى كه چيست ؟ دولت * عزلت ز خلق جستن راز نهان شنيدن دولت مراست عرفان لذت مراست دانش * نى عشق ماهروئى دل در پىاش تپيدن من مرغ باغ قدسم مجذوب بزم انسم * بنگر به شكل انسم با وحش آرميدن من مظهر كمالم ، مرآت ذوالجلالم * آيا چه مصلحت بود از خاك آفريدن ! « صدرائيا » تو دايم مستى ز بادهء عشق * زيبد تو را كه بر عرش زين خاكدان پريدن